جستجو در وبلاگ:

روزنوشت هاي حاج عماد

6

۱۷ شهريور ۱۳۸۹ - ۰۷:۳۷

● لينک‌های روزانه بايگانی
بلاگ اسپورتس ، وبلاگي صرفاً ورزشي
بيانيه سايت هواداران پرسپوليس
شماره هشتم نشريه ارتش سرخ منتشر شد
مقاله حاجيت در مورد بوشهر !
ويژه نامه نوروزي 7 سنگ منتشر شد

وبلاگر هاي رفيق رفقا
◊امين دشتي
ابوذر صغيري
گندمين
ناکو
فرزاد دشتي
امين
حسين زيارتي
افشين
ابرام شاطر !
آقا اسماعيل
پويا دريادل
مهستا
شکوفه ياس
پريا حميدي
رويو از بلاد کفار !
فرخ
ابريمو فرام دير سيتي
حسين فخرايي
آسمان کبود
مرمر
نازي
فريد يوسفي
علي هوشمند
بابک شاکر
اشک و لبخند
تل عاشقون
انيس
در جدال با خاموشي
زلال پرست
◊ شبگرد تنها
دختر گل
صدف دريا


بقيه رفقا
گندمزار
◊ ياشا آنلاين
◊ حاج اسير
◊ نصرالله سکرتر
◊ هدي
◊ نويد خادم
◊ لات جوانمرد
◊ حديث دل بردگي
◊ سعيد ملواني
◊ اسي اونلي رد
◊ بهزاد بيگلربگيان
◊ آيدين
◊ ممد کيسه

● لينک‌های ورودی

آمار بازديدکنندگان
امروز: ۲۲ بازديد
ديروز: ۶۷ بازديد
اين ماه: ۱۰۹۷ بازديد
از ابتدا: ۷۳۷۴۸۱ بازديد

۳۱ شهريور ۱۳۸۵ .
يک سوال فني ! . عمومي

ببخشيد دوستان يک سوال فني داشتم ! به نظر شما گرمي و شادابي و طراوت آدما مهم تره يا حرف مردم ؟!!

نظرات (۱۸) ساعت ۲۳:۲۳ لينک
۲۹ شهريور ۱۳۸۵ .
سفرنامه مکه قسمت هفتم ... غار حرا . عمومي

ديگه اعمال واجب ما تمام شده بود و با اختيار خودمون هر وقت خواستيم ميرفتيم مسجدالحرام و پيش خونه خدا نماز و دعا و قرآن ميخونديم . البته سرماخوردگيم بعد از انجام اعمال يه جورايي بيشتر شد و اوت کرده بود و همين باعث ميشد بعضي وقتا نتونم به مسجدالحرام برم و اين مسئله طبيعتاً باعث تشديد قرقر هاي حاج خانوم ميشد !
روز مبعث حضرت محمد ( ص ) قرار شده بود که نصفه شب بريم به طرف غار حرا ، محلي که اولين بار به حضرت محمد وحي شد و دقيقاً تو سالگرد نزول قرآن ، رفتيم به اون محل مقدس .
نفري دو ريال ( 500 تومن ) داديم سوار ميني بوس شديم رفتيم به دامنه کوه جبل النور . هوا دم کرده بود و بدن ما هم بدجور ضعيف شده بود به خاطر اون سرماخوردگي . با نگاه اول به کوه ، با خودت ميگفتي بابا اين که راهي نيست ! ده دقيقه ميري بالا ده دقيقه هم بر ميگردي . آقا دقيقاً دو ساعته رسيديم بالاي کوه ! پدرم در اومد .  اين حاج خانوم ما مثل شير از کوه ميرفت بالا اما ما مثل بچه هاي 5 ساله هر 10 دقيقه ده دقيقه قرقر ميکردم که واي خدا مردم حالم بده !!! ... يارو رئيس کاروانمون آشنا بود . آقاي ترابيان هم شده بود موي دماغ ما و با وجود اختلاف سني 30 سال با بنده حقير ، گير داده بود به ما و شروع کرد کل کل با من مريض و درمونده ! (( جووناي روغن نباتي ! خدا نکنه جنگ بشه وگرنه عمري اگه يه نفر از شما حاضر شين برين منطقه جنگي ! آقا عماد خسته شدي ؟!! )) ما هم که عمري کم نياورديم جلوش و با اون حال خرابمون و با وجود کمبود شديد ويتامين ث در بدنم ، هر وقت حاجي ميومد کنارمون تخته گاز ميرفتيم تا بالاي کوه . پسر همه درمونده شده بودن . خيلي خفن بود .
خلاصه با هزار بدبختي و خدا خدا کردن ، رسيديم بالاي کوه . اون بالا نسيم خنکي ميوزيد و باعث شد تا حدودي خستگيمون در بره . خوب حالا اين پايان کار نبود . بايد يه چن متر ميرفتي پايين تر تا برسي به غار حرا . با هزار بدبختي خودمو رسوندم به غار ديدم دهنه غار کيپ کيپه ! تريپ خرما چپون . ملت دعوا ميکنن با همديگه . تو غار حرا فقط جاي يه نفر هست براي نماز خوندن . هشتصد نفر هم تو نوبت بودن . هر کي هم فرصت پيدا ميکرد که بره تو غار نماز بخونه ، نمازش ميشه نماز جعفر طيار ! نيم ساعت اون تو ميمونه !! همين باعث ميشد که ملت به هم بد و بيراه بگن . ما هم ديگه اوضاع رو اينجوري ديديم ، بيخيال شديم و برگشتيم به نوک قله .
کل کل هاي بنده با حاج آقا ترابيان به اوج رسيد ! بنده حقير در جريان اون کل کل نقش سنگ پاي قزوين رو بازي ميکردم !! ...
از بالاي جبل النور ، ميشد راحت کعبه و مسجدالحرام رو ديد . توي غار حرا هم ميگن يه سوراخ هست که کعبه به راحتي از داخلش معلومه .
حضرت محمد ( ص ) اون زمان به مدت زيادي حتي شده چن رو ، بالا توي غار حرا ميموند . حضرت خديجه ( س ) همسر پيامبر اسلام روزي دو بار اين مسيري که ما يه بار رفتيم و تا آخر عمرمون توبه کرديم ! ، ميرفت و ميومد و براي حضرت غذا مي برد . خيليه ها ! ماشالله همت و عشق و علاقه ...
تو مسير برگشت يکي از زناي کاروان با هيجان خاصي سخنراني ميکرد : (( عشق يعني اين ! خديجه روزي دو بار ميرفته بالا و ميومده . خديجه ميلياردر اون زمان بوده ميتونسته دو تومن ( ! ) بده به نوکراش غذا ببرن بالا اما نکرد اينکارو !! اما حالا چي ؟ عشق مردم اينترنتي شده !! همش چت ميکنن تلفن ميزنن به هم قرار ميزارن شصت تا دوست دختر دوست پسر دارن !!! ))
يکي از آدماي باحال کاروانمون متاسفانه او بالاي کوه پاش پيچ خورد و حسابي داغون شد و مجبور شد که پاشو گچ بگيره . همه تو مسير رفت و برگشت به غار حرا حداقل 5 ، 6 بار ميخوردن زمين ! ديگه به شانسش بستگي داشت که مجروح بشه يا نه !
ولي خاطره ي خيلي خوبي بود روز مبعث حضرت محمد ( ص ) ، کنار غار حرا باشي . خدايا ممنون ...

اين داستان ادامه دارد ! ... فکر کنم قسمت بعدي ، قسمت آخر سفرنامه باشه . آخه به علت نزديکي به ماه مبارک رمضان ، صدا و سيما دستور داده که قسمتا رو کمتر کنم !!

پ ن : داشتيم مطلب وبلاگمونو تموم ميکرديم ، مهمون رسيد برامون . اين مهمون ما کسي نبود جز حسينو وبلاگ بي صاحاب ! ... سعادتي بس عظيم شامل حالمون شد ايشون رو زيارت کرديم . هنوز نور وجودش تو خونمون در حال تشعشع ميباشد !

 پ ن ۲ : من الان خوشحالم خفن ! چون با خبر شدم اسم تک پسر سيد محمد خاتمي ( عشق من ) ، عماد هست . براي سلامتي عماد خاتمي صلوات الهم ...

 

نظرات (۲۰) ساعت ۰۹:۲۳ لينک
۲۶ شهريور ۱۳۸۵ .
پاپ بنديلک حيا کن ، زندگي رو رها کن !! . عمومي

* نامرد ! آره با تو هستم پاپ بنديلک شونزدهم ! خيلي نامردي به معناي واقعي کلمه . تو که ادعاي دينداري و دين شناسيت ميشه و مثلاً بزرگ کشيشا و مسيحيان دنيا هستي ، چطور به خودت اجازه دادي اينجوري ضد اسلام و پيامبر خدا حرف بزني ؟
حضرت محمد خشونت طلبه ؟ حضرت محمد با زور سر نيزه مردم رو مسلمون ميکرد ؟ ... پيامبر اسلام هميشه دستورات خدا رو اجرا ميکرد . دين اسلام دين رافت و مهربوني و دوستيه . حضرت محمد پيام آور صلح و دوستي و (( وحدت )) بود .
کتابش بر خلاف کتاب شما ها ، تحريف نشده ميتوني يه بار بخونيش بفهمي دنيا دست کيه بفهمي دستورات اسلام چيه بفهمي ... نفهم ! حيف که آلماني هستي وگرنه فحش بد بوئو بهت ميدادم شب خوابت نبره پاپ الکي با اون کلاه مسخره ات جنازه ! کاش آقامون هيتلر زنده بود ، زنده زنده تو آتيش ميسوزوندت !!

* جاتون خالي امروز بعد از مدت ها ، کله پاچه زدم تو رگ خدا ! همه چي داشت . زبون ، گوشت صورت ، مغز ، پاچه ... اسکلت صورتش هم بود . عجب عطري داشت لا مصب ...
خدايا از بابت خلق گوسفند سپاسگذاريم . از طرف انجمن کله پاچه خوران جوان بوشهري !

* سفرنامه مکه هم ايشالله تو پست بعدي ! راستي سريال مزخرف نرگس هم تموم شد خدا رو شکر . اين سرياله يه چيزي بود تو مايه هاي اين عکسه ! ... سرکاري بود . براي شوکت ناراحت شدم ! از بازيش و حتي شخصيتش تو اين سريال خوشم ميومد . بچه بايد حرف بابا ننش گوش کنه ، گوش نکرد بايد به خاک سياه کشيده بشه !! ... نويسنده ي نامرد سريال ، کاري کرد شوکت عشق من ، فلج بشه آخرش .
آقاي حسن پور شيرازي بازيگر نقش شوکت در سريال نرگس !  تو هميشه تو قلب ما جا داري ! از طرف خانه بيکاران سريال بين جوان بوشهري !

* سايت قرمزته دات کام با طرح جديد آورديمش بالا . کاري از شاهين دگوريان ، گرافيست سايت مقيم در بلاد کفر . ايشالله پرسپوليس عزيزمون امروز برق شيراز رو لوله کنه و جمعه هم تو بازي برگشت فينال جام حذفي سوراخ شهر اصفهان ، سپاهان رو سوسک کنه !
براي سلامتي آقا مصطفي دنيزلي و آقا انصاريفرد قرمزياش صلوات الهم ...

 

نظرات (۲۷) ساعت ۱۰:۲۱ لينک
۲۴ شهريور ۱۳۸۵ .
جشنواره ... پست بعدي سفرنامه شماره هفتم . عمومي

آقا همايش برگزار شد در حد تيم ملي ... از اون مجريش نپرس که آخر مجري بود ! يه جوون خوش تيپ و خوش اندام ( اين خوش اندام رو الکي گفتم فقط خواستم هم قافيه بشه با خوش تيپ ! ) و شيک پوش . اين آقاي سفيد پوش کسي نبود جز سعيد نوذري . يه مجري پر انرژي و پر نشاط .

افشين و پدارم و حسينو و بهروز و مرمر ( اه از اين بدم مياد !! ) و خانوم غضنفري و خانوم حمادي ( که کليه خاندان و ايل و تبارش تو مسابقه ديشب برنده شدن ) و پويا تپله و بقيه بر و بچس هم تمامي تلاششونو کردن تا اين جشن با شکوه برگزار بشه .
البته حسينو ( دامت وبلاگه بي صاحابون ) طي سخنراني قشنگي که انجام دادن از بچه هايي که کمک کردن تقدير کرد . مثلاً افشين مهيمني رو اينجوري مورد تقدير قرار داد : (( آقا افشين هم خيلي کمک کرد . هر روز صبح با ماشين ميومد ما سوار ماشينش ميشديم و ما رو مي برد اينور و اونور . بعد خيلي ماشينش خوب بود و خود آقاي راننده هم رانندگيش حرف نداشت خيلي پول بنزينش زياد شد و بايد به هر حال پول بنزينش رو بهش بديم بنده خدا !! ))
يعني افشين رو در حد يه شوفر آورد پايين ! اينم تشکر کردنش ! خوب که ما جزو گروه برگزار کننده نبوديم وگرنه ... ! 
اين همايش باعث شد خيلي از دوستان رو بعد از مدت ها ببينم . دلم براي افشين کمر باريک ( شوفر جشنواره !! )  تنگ شده بود . بي معرفت شيريني خوش رکابش رو بهمون نداده بعد  شيريني عروسي ازمون ميخواد ! ... هي هي هي با اين افشينه چه دوراني داشتيم اي بسوزه پدر عاشقي ( چه ربطي داشت ! )

اين مرمره  هم باز يکي از اون شعراي جوات تايتانيکش رو خوند ! نميدونم  کي اجازه داد اين بياد اون بالا شعر بخونه ... هي بابا ! اگه ميدونستم اين ميخواد بره بالا شر بگه ، عمراً حضور پيدا نميکردم که هيچ ، اسپانسر هم نميشديم !!

ديدار آقاي پهلو زاده ( من تو کف معني و مفهوم فاميليش هستم بدطور يکي بياد ما رو روشن کنه ! ) رياضيدان بزرگ و مشهور ايران زمين ، هم خيلي چيز بود ! چي شد ؟ جلمه رو نميتونم از نظر ادبي کاملش کنم ! فقط خواستم بگم که خوشحال شدم ديدمش ...

آقا لب تاپ فقط Acer !! بعد از ايسر حرومه باور ندارين از پهلوزاده بپرسين !! شاهد بود که اين لب تاپ صادق هواي شرجي برادر حسينو ، چه کولاکي کرده بود ! آها ! پويا تپله هم شاهد بود ...

هم چيز عالي بود . دست گل همه ي بروبکس زحمتکش هم درد نکنه حالي دادن به ملت اساسي ... به اميد برگزاري مجدد جسنواره هاي اين چنيني

 

نظرات (۲۳) ساعت ۱۶:۲۴ لينک
۲۱ شهريور ۱۳۸۵ .
. عمومي

جناب آقاي امين دشتي !
برادر بزرگ بنده و مديريت محترم شرکت اينترنتي خليج فارس آنلاين

انتخاب شايسته و بايسته جناب عالي را به عنوان کارآفرين برتر استان بوشهر در زمينه فناوري اطلاعات را تبريک ميگويم . بنده حقير از بدو تاسيس شرکت تا به حال شاهد تلاش بي وقفه و شبانه روزي شما بوده ام و اميد دارم که با استعانت از درگاه پروردگار متعال ، در طي نمودن طريق پيشرفت و خدمت به همشهريانمان ، بيش از پيش موفق باشيد .

از طرف برادرت عماد دشتي و حاج خانوم

 

نظرات (۱۱) ساعت ۰۸:۵۲ لينک
۲۰ شهريور ۱۳۸۵ .
سفرنامه مکه قسمت ششم . عمومي

سوار ميني بوس شديم . بعد از 5 دقيقه ، رسيديم به کنار پله برقي هايي که ميرفتن بالا به طرف مسجد الحرام ... دست و پام شروع کرد به لرزيدن . احسابم خرد شده بود ! کلافه شده بودم نميدونم يهو اينجوري شدم ! ميترسيدم و از ترسم حتي به حاج خانوم نگاه هم نميکردم . روبروي در ملک فهد وايساديم . کعبه هنوز معلوم نبود . اولين بارم بود ميترسيدم . فشارم افتاده بود !! آخوند کاروان يه بار ديگه کارايي رو که بايد ميکرديم بهمون يادآوري کرد ...
حرکت کرديم . از در شماره 79 که ملک فهد نام داشت ، وارد شديم . يه کم که رفتيم ، چهار تا پله اومديم پايين . عده اي ميگفتن کعبه کعبه ! ولي من ترجيح ميدادم سرم زير باشه !!! يه کم ديگه رفتم جلو ... داشتم همين جور به کعبه نزديک ميشدم . طاقت نياوردم ! سرمو بالا کردم ديدمش . شوکه شدم . باورم نميشد يه جوري بود . يه جوري بود ... خود به خود سجده کردم ... گريه کردم . صورتم پر از اشک شده بود . به گوه خوردن افتادم يه لحظه !! همه کاروان چشماشون اشک آلود بود ! رفتيم جلو تر ، چن تا پله ديگه اومديم پايين و حالا ديگه کعبه ، نقطه انتهايي توحيد کاملاً پيدا بود . باورم نميشد اصلاً باورم نميشد .
با کمال شوکگي ( ! ) شروع کردم به انجام دادن طواف . به اين صورت که از کنار برد حجر الاسود و کنار چراغ سبز شروع ميکني به چرخيدن دور خونه خدا . 7 دور ، دور کعبه ميگرديم و بعد از هر دور يه الله اکبر ميگي و ميري دور بعدي ...
بعد از 7 دور ، يه نماز دو رکعتي طواف ميخونه و بعدش ميري به طرف صفا و مروه ... صفا و مروه نام دو تا کوه بوده که ملت زائر بايد بعد از طواف ، بايد 7 بار بين اين دو کوه رو برن و بيان . فلسفه اين 7 بار رفتن و برگشتن بين دو کوه صفا و مروه اين بوده که اسماعيل پسر ابراهيم ( ع ) تشنه بوده و مادر اسماعيل که تو اون وسط تنها بوده و هيچي نداشته . 7 بار بين اين دو کوه ميره و مياد به اين نيت که يه چيزي پيدا کنه و به پچه اش بده . بعد از 7 دور که ميره و مياد ، به اذن خدا ، از زمين ، چشمه ي (( زمزم )) ميجوشه مياد بيرون و اونجاس که چشمه زمزم به وجود مياد .
الان ديگه مثل قبل نيست که اجازه بدن بريم چشمه مقدس زمزم رو ببينيم . الان ديگه از چشمه ، لوله کشي کردن و شير هايي هستن که بالاشون نوشته که آب زمزم هستن . آب زمزم تلخي خاصي داره جاتون خالي تو اون يه هفته اي که مکه بودم ، نزديگ به 100 ليتر آب زمزم خوردم !!
الان از کوه هاي صفا و مروه جز يه تيکه نمونده ! انقد ملت تو اين سال ها اعمال حج انجام دادن و از سر و کوه اين دو کوه مقدس بالا رفتن و انقد خادمين اونجا ، اون کوه ها رو شستن ، الان کوه صفا حداکثر ارتفاعي که داره ، حدوداً سه متره ولي کوه مروه حداکثر ارتفاعي که داره حدود 30 سانتي متره !! الان ديگه يه موادي به اين کوه هاي سابق ( ! ) زدن که از خوردگيشون به مرور زمان جلوگيري ميشه .
بعد از صفا و مروه ، براي سني ها ، اعمال تمام ميشه اما براي شيعه ها هنوز يه هفت خوان ديگه هست . بعد از سعي صفا و مروه و خوندن دعاهاي مخصوص ، يه طواف ديگه داريم به نام طواف نسا . بايد يه هفت دور ديگه دور خونه خدا بچرخيم و بعدشم يه دو رکعت نماز طواف نسا ميخوني و خلاص . ديگه اعمال احرام تمام ميشه . همه اينا سه ساعت و نيم طول کشيد . بعد از احرام و هنگام صرف ناهار ، با هم کاروانيامون فحش و بد و بيراه ميداديم به يارو راننده اتوبوس ما که باعث شد وسط ظهر بريم اعمال انجام بديم !! خواهر صورتمون برنزه شد !
ديگه از فرداي اون روز هر روز ميرفتيم مسجد الحرام . به خنکي مسجد النبي نبود ولي به عشق خونه ي خدا ، گرما کيلو چند بابا !!

اين داستان ادامه دارد تا ابدالدهر يه چيزي اونور تر از سريال نرگس ! ... تو قسمت بعدي ماجراي رفتنمون رو به غار حرا درست روز مبعث حضرت محمد ( ص ) رو تعريف مي کنم فعلاً باي باي

 

نظرات (۸) ساعت ۱۳:۲۲ لينک
۱۸ شهريور ۱۳۸۵ .
سفرنامه مکه قسمت پنجم . عمومي

جمعه شب ، چمدونامونو داديم به بار ، تا ببرن مکه و مستقر کنن تو هتل و تو اتاقامون . شنبه بعد از صرف ناهار ، لباس احرام به تن کرديم . دو تيکه حوله که يکي براي بالا تنه ديگري هم پايين تنه . تو لابي نشستيم تا همه زوار جمع بشن و بريم به طرف مسجد شجره براي محرم شدن .
مسجد شجره ، مسجديه واقع در کيلومتر 8 جاده مدينه - مکه . جاييه که معمولاً زائران خونه ي خدا ، توش محرم ميشن و آماده ميشن براي انجام اعمال تو مسجد الحرام . محرم شدن هم به اين صورته که يه چهار جمله اي تو اين مسجد مقدس ميگن و محرم ميشن .
لبيک الهم لبيک ، لبيک لاشريک لک لبيک ، ان الحمد و النعمته لک و الملک ، لا شريک لک لبيک ... يه جورايي قبل از زيارت خونه خدا ، خودتو آماده ميکني .
وقتي محرم ميشي ، 24 تا چيز برات حروم ميشه و نبايد انجام بدي . مثلاً ديگه بعد از لبيک گفتن ، با زنت و مادرت و خواهرت نا محرم ميشي . تو آينه نبايد نگاه کني ، بدنتو نبايد بخاروني . مثلاً پشه اومد رو دماغت نبايد ردش کني يا با دست بزنيش کنار ! غيبت نبايد بکني و ...
خلاصه سوار اتوبوس شديم . زنا عقب نشستن و مردا جلو . ما اتوبوس شماره يک بوديم ، آخوند کاروان ما تو اتوبوس شماره 2 بود . اتوبوس شماره 2 هم لطف کردن و آخوند کاروان رو طي حرکتي توهين آميز ، جا گذاشتن و حاج آقا هم مجبور شد با اتوبوس ما بياد و همين همراهي ما با حاج آقا باعث شد تمامي محرماتي که نبايد انجام ميداديم رو انجام بديم !!
اين راننده اتوبوس ما هم از شانس گندمون ، مشکل کليوي داشت . هر 10 کيلومتر که ميرفت ، به قول رئيس کاروانمون ، جوش مي اورد و با يه شيشه آب معدني يه ليتر و نيمي ميرفت تو همون کوير کنار جاده ، کار خودشو ميکرد ! ... از طرفي هم به خاطر سن و سال بالايي که داشت اين شوفر ما ، بيشتر از سرعت 70 نميرفت .
ساعت 2 و نيم شب تازه رسيديم مکه . تا رسيديم هتل و مستقر شديم تو اتاقامون ، شد ساعت 3 . رئيس کاروان هم گفت چون زماني تا اذان صبح باقي نمونده ، اعمال رو ميذاريم صبح طرفاي ساعت 7 ... خلاصه حسابش کنين ما با اون وضعيت و اون لباسا ، بايد مي خوابيديم و ساعت 6 صبح بيدار ميشديم . بعد از طرفي من و حاج خانوم هم مثلاً نا محرم بوديم تو اون لحظات ديگه ، خلاصه با کلافگي خاص و غرغرايي زير لب ، خوابيديم تا ساعت 6 . صبحونه خورديم و رفتيم مسجد الحرام ... آخوند کاروان هم ما رو دلداري ميداد که اتفاقاً هر چي بيشتر تو حالت احرام بمونين ثوابش بيشتره ... سوار ميني بوس هاي مخصوص شديم و لبيک گويان رفتيم به طرف مسجد الحرام و خونه خدا ...
اين داستان ادامه دارد ! بريم ديگه ادامه بازي پرسپوليس - ابومسلم رو ببينيم ... قررررمزته بد طور

 پ ن : بعد از جام جهاني ۲۰۰۶ و  تماشاي سطح اول فوتبال دنيا ، اميد داشتيم مربيان و فوتباليست هاي فهيم کشورمون ، يه کم الگو برداري ميکردن ولي زهي خيال باطل ! هنوز که هنوزه فوتبال عربي و ناجوانمردانه حرف اول رو ميزنه ! خاک بر سر اکبر ميثاقيان و توله بازيکناي لندهورش !!!

نظرات (۱۶) ساعت ۱۶:۴۸ لينک
۱۶ شهريور ۱۳۸۵ .
سفرنامه مکه قسمت چهارم . عمومي

قشنگ ترين شب ها شب هاي البيک بود ! ... البيک نام رستورانيه که مرغ سوخاري هاش خيلي خيلي خيلي خوشمزه اس و قيمتش هم خيلي مناسبه . چهار تا تيکه مرغ سوخاري با نوشابه و سيب زميني ميشد ۱۰ ريال معادل ۲۵۰۰ تومن . ما بعد از نماز عشا بلافاصله رفتيم تو رستوران قسمت عائله يا همون خانواده خودمون . يه اتاقک شبيه قبر بهمون دادن من و حاج خانوم هم تو اون اتاقک کوچيک مشغول غذا شديم . آقا تا غذامون تمام شد ، اومديم بيرون ديديم به به ! يه صف به چه بلندي دم در بسته شده در حد تيم ملي ! زن و مرد عرب يه کيلومتر صف تشکيل دادن تا نوبتشون بشه برن تو ! ا اون لحظه احساس کرديم خيلي خوش شانسيم !! 

 خوب روز چهارم از بس پپسي و کوکا کولا خوردم ، کمي گلوم اذيت شد و اين پيش درامدي بود بر سرماخوردگي سخت اين حقير در مدينه . آقا افتاديم بد رقم ... هر چي قرص خورديم فايده نداشت . ديگه هيچ رقمه نميشد از هتل بيام بيرون . دو روز آخر کامل تو اتاق بودم و مسجد النبي از کفمون رفت . روز آخري که مدينه بودم ، ديگه کم کم آماده ميشديم براي احرام و رفتن به مکه مکرمه . به علت اصرار بيش از حد حاج خانوم ، تصميم گرفتم جام زهرو بنوشم و برم پيش دکتر  آمپول بزنه . خدا رو شکر دکتر گفت آمپول بي آمپول . سرماخوردگيت ويروسيه و با آمپول خوب نميشه . هم خوشحال شدم هم ناراحت ... خلاصه تصور کنين بدترين سرماخوردگي زندگيم بود ، بعد قرار بود بريم اعمال انجام بديم ...
تا اينجا رو داشته باشين . فردا ادامه اش رو مينويسم ... فردا در مورد احرام و مکه و کعبه مينويسم ... راستي ! چه ميکنه اين تيم ملي . بابا دم اين قلعه نوعي گرم چه تيمي ساخته ... برد و پيروزي و صعود با مربي ايروني يه حال ديگه اي داره ... حالا ميخواد پرسپوليسي باشه ميخواد شش تايي باشه !

 

نظرات (۹) ساعت ۱۲:۰۷ لينک
۱۴ شهريور ۱۳۸۵ .
سفرنامه مکه قسمت سوم . عمومي

خوب کمي هم در مورد حواشي مسجد النبي و اجتماع مدينه بگم ... يکي از بزرگ ترين مشکلاتي که نه تنها من بلکه بخش عظيمي از ايروني هاي همسفر ما ، باهاش درگير بودن ، نبود توالت ايروني بود ! لا مصب اين عرباي آبگرمکن ، برا ما کلاس توالت فرنگي ميذاشتن . هر جا ميرفتي توالت فرنگي بود ... اگرم توالت غير فرنگي بود ، يا فشار آبش در حد قطره قطره بود ، يا شيلنگش نيم متري بود و به کاسه توالت نميرسيد ، يا سنگ توالتش زيادي عريض بود و برا يه آدمي به گنده گي پادشاهشون خوب بود .
غذاي بد مزه هتل مدينه هم معضلي شده بود برا ما . سازمان حج و زيارت يه آشپزخونه مرکزي داره که ناهار و شام رو اونجا درست ميکنن و بعد به هتل هاي ميزبان کاروان هاي ايراني ميفرستن تا به خورد ملت زوار بدن . موقع ناهار يا شام که ميشد ، ملت زائر با هيجان خاصي خودشونو به رستوران ها و غذاخوري هاي اطراف هتل ميرسوندن تا از دست غذاي بي کيفيت هتل فرار کنن ... ولي خدا رو شکر غذاي مکه حرف نداشت
فروشنده هاي بازار دور حرم ، از دست ايرونيا فراري هستن . فکر ميکنم مخترع سيستم تخفيف گيري ، ايرونيا باشن . به خاطر همين اخلاق خاص ماست که عربا تا يا مشتري ايروني ميبينن ،  قيمت اجناسشون رو 20 ، 30 ريال گرون تر ميگن تا بعد از تخفيف دادن ضرر نکنن ! متاسفانه بنده يکي از قربانيان اين سيستم بودم ! يه يارو فروشندهه يه جنسي رو گفت 120 ريال معادل 30 هزار تومن ايران . ما هم با کلي چونه و کل کل ، 10 ريال تخفيف گرفتيم . چن تا مغازه اونور تر ديديم اي دل غافل ! جنس مورد نظر ، قيمتش 60 رياله !!
زيارت دوره يکي از برنامه هاي کاروان براي ما بود ... ديدار از محل وقوع جنگ احد و زيارت شهداي احد و در راس اون ها حمزه عموي پيامبر ، ديدار از مساجد ذوالقبلتين ، مسجد قبا ، مسجد اميرالمومنين و فاطمه ( س ) و ابوبکر و سلمان و ...
مسجد ذوالقبلتين حديث جالبي داشت . سال دوم هجري ، يهودي هاي قرمدنگ مسلمونا رو مسخره ميکردن که شما به طرف قبله ما ( بيت المقدس ) نماز ميخونين و از خودتون قبله مستقل ندارين . آقا مسلمونا هم شاک ميزنن و به حضرت محمد ميگن که آقا اين قوم ملعون ، سي ما کلاس ميلن ! ... حضرت محمد هم با جبرئيل در ميون ميزاره ... يه روز حضرت محمد تو مسجد ذوالقبلتين بوده ، نماز ظهر رو ميخونه . بعد جبرئيل به حضرت محمد وارد ميشه و يه آيه از قرآن با اين مضمون نازل ميشه که اي پيامبر ، ما متوجه نگاه هاي تو به آسمان هستيم ، از اين به بعد به طرف کعبه نماز بگزار ... بعد هم حضرت محمد 180 درجه برميگرده و طرف کعبه نماز عصرشو ميخونه ... جالب بود نه ؟
مسجد قبا هم خيلي با کرامت و عزيزه ... اولين مسجدي هست که حضرت محمد ساخته . احاديث و حتي آياتي از قرآن هست در باب کرامت و تقدس اين مسجد . دو رکعت نماز خوندن تو اين مسجد مساوي هست با يه حج عمره ... اينم يه نما از مسجد زيباي قبا :

قسمت تاسف انگيز زيارت دوره ، مسجد حضرت علي بود . چهار مسجد کنار همديگه هستن . مسجد حضرت علي ، مسجد فاطمه ، مسجد ابوبکر و مسجد سلمان فارسي ... مسجد امام علي رو که درشو گل گرفتن به بدترين شکل ممکن . مسجد فاطمه زهرا رو هم همين جور ! مسجد ابوبکر رو فوق العاده مورد تکريم قرار دادن و گنبد و مناره و تشکيلات و دم و دستگاه و اصلاً يه چيزي در حد مسجد النبي . مسجد سلمان هم قسمت نماز جماعتش در حد 4 در 6 متر ! ... تبعيضو ميبينين ؟!
من نميدونم اين ابوبکر کيه ! بابا لا مصبا !! وهابي هاي احمق !! فاطمه دختر حضرت محمده ! حضرت علي رو ميشناسين ؟ علي کسي بود که خدا خونشو برا مادرش شکافت تا تو خونه خودش وضع حمل کنه و علي رو به دنيا بياره . لامصبا علي مولود کعبه است . خدا معجزه کرده برا امام علي . خود خرتون که دارين ضلع کار حجر الاسود رو مي بينين . اون شکاف خونه خدا که جلو چشماي کورتون هست . د آخه احمقاي بي مغز چرا علي رو قبول ندارين  ؟! شما غلط ميکنين ... اه حالم ازتون بهم ميخوره جاهلاي زشت شکم گنده بي فرهنگ نفهم !!! چقد خرين شما ! مرده شور ببره اون ريخت و هيکل نحستونو وهابي هاي کم عقل مفت خور ...
اه احسابم خرد شد ! ادامه اش برا بعد ...

 

نظرات (۱۵) ساعت ۲۳:۵۲ لينک
۱۲ شهريور ۱۳۸۵ .
سفرنامه مکه قسمت دوم ... شرمنده طولانيه ! . عمومي

راهي مدينه شديم ... غروب جده رو از پشت شيشه هاي کثيف اتوبوس ، شکار کردم . بهتر از اين ديگه نميشد !

تو راه تو استراحتگاه ساسکو توقف کرديم و شام رو اونجا خورديم . مرغ کنتاکي ! عشق عربا ... بعدش هم يه خواب مشتي تو اتوبوس زديم و بعد از 3 ساعت ، با صداي جيغ و داد هيجاني يه زن جا افتاده با سن و سال حول و حوش 30 سال ، از خواب بيدار شدم : (( مامان مامان بيدار شو حرم حضرت محمد بيدار شو واي خدا شکرت !! )) ... مناره هاي عظيم و نوراني مسجد النبي اولين چيزي بود که تو مدينه ديدم ! هتل محل اقامت ما چسبيده به حرم بود ... از فردا صبحش خوراکمون بود ديگه بهتر از اين نميشد .
مسجد النبي خيلي بزرگ و مجلله . خيلي خوشم مياد ازش ... محوطه مسجد النبي رو مرتباً ميشورن و تميز ميکنن . آدم کيف ميکنه وقتي اين نظافت رو ميبينه .  تو ستوناي داخل مسجد ، کولر هاي پر قدرتي تعبيه شده که آدم گرماي بيرون رو فراموش ميکنه و باعث هم ميشه که هواي مطبوعي داشته باشه داخل مسجد ...
مقايسه کنين با حرم امام رضاي خودمون ... واردش که ميشي بوي معطر جوراب و عرق ، از تو دماغت ميزنه ميره تو مغزت . محوطه بيرونش هم که از تميزي برق ميزنه و ميشه خودتو ببيني از بس صاف و زلاله !! کلي هم ادعاي تميزيمون هم ميشه ...
يه قسمتي هست تو مسجد النبي کنار منبر حضرت محمد . در اصل بين ستون توبه و منبر حضرت محمد غوغايي هست . دقيقاً تو اون قسمت ميگن يکي از دراي بهشت هست و فضيلت زيادي داره نماز خوندن تو اون قسمت مخصوصاً کنار ستون توبه . عمراً نميشد اونجا خودتو جا کني ! هر 10 سانتيمتر يه نفر وايساده بود نماز بخونه و عقب و جلوي هر نماز گزار هم يه نفر وايساده بود که خلوت بشه و خودشو جا بکنه !! اين وهابي هاي احمق هم که موقع نماز خوندنشون نميشه از جلوشون رد شد يهو مي بيني يه مشت مياد تو شکمت ! با اين مضمون که چرا مثلاً موقع نماز خوندن من و ديدارم با خدا و همزماني حضورم در معراج ، تو از جلوي من رد شدي و من حواسم پرت شد !!
جلوي مقبره حضرت محمد هم دو تا از اين پليسا وايسادن و نميزارن مردم به ضريح نزديک بشن . همشونوم ايراني فول هستن . (( حاجي اينجا نباش برو حرکت کن ها حاجي ! )) ...
ملت ايروني هم همه با پر رويي تمام مفاتيح به دست جلوي قبر حضرت محمد وايساده بودن و مشغول زيارت حضرت محمد بودن . آخه اين عرباي وهابي ، مفاتيح رو حروم ميدونن و اگه بگيرن ، جرش ميدن . اصولاً توسل به ائمه رو کفر ميدونن . ميگن شيعه ها مثل مشرکاي صدر اسلام که حاجاتشونو از بت هاشون مي طلبيدن ، اماما رو ميپرستن و حاجاتشونو از ائمه ميخوان نه از خدا ! تازه تو خطبه هاي نماز جمعه شون ، ميگن : اين شيعه ها ( در اصل  مشرکاي عصر حاضر ! ) از مشرکاي صدر اسلام هم خطرناک تر و بدترن !! ... يعني ما شيعه ها جميعاً بايد بريم خودمونو بکشيم که اين عرباي بي فرهنگ جاهل اينجوري در موردمون قضاوت ميکنن !!! ... خود خرشون اصلاً اعتقادي به مراسم ختم و عزاداري ندارن ...
 تو عربستان  اگه کسي مرد ، ديگه مرده ! رو جسدش اسيد ميريزن و باي باي !! ... حتي يه يارو مفتي اعظمشون که کور بود و خدا رو شکر به درک واصل شد ، ميگفته : خدا رو شکر کور هستم و گنبد سبز حرم حضرت محمد رو نميبينم !! اصولاً معتقدن که کار چرتيه که براي قبر پيامبر اسلام ، گنبد و ضريح درست کنن ...
بگذريم ... عرباي سوسمار خور هميشه لقب جاهليت همراهشونه ! ... خدا ميفهميده حضرت محمد رو کجا بفرسته !! بيچاره پيامبر اسلام چي کشيده از دست اينا ...
کنار مسجد النبي هم قبرستون بقيع هست . مدفن چهار تن از امامان معصوم ما و همچنين بنا به رواياتي ، مدفن حضرت فاطمه هم همونجاس . چن تا از زن هاي پيامبر هم اونجا دفن شده ان ... فرصتي شد که بريم و زيارتي هم در کنار قبرستان مقدس بقيع بخونيم ... دلم سوخت . ما تو ايران اينهمه براي امام رضا عزت ميزاريم و خودمونو ميکشيم و خرج ميکنيم ، اونوقت چهار تن از اماماي ما يکجا تو بقيع دفن شدن و حتي يه گبند هم ندارن . دلم سوخت ... بميرين الهي عرباي جاهل !

اين داستان ادامه دارد ... ببخشين يه کم طولاني شد ... پستاي بعدي شايد از اينم طولاني تر بشه !! ... فعلاً

 

نظرات (۱۳) ساعت ۱۵:۳۵ لينک
۱۰ شهريور ۱۳۸۵ .
سفرنامه مکه قسمت اول ... . عمومي

خوب بنا رو بر اين دارم ( ايول شروع ادبي ! ) که تا اونجايي که براي شما قابل تحمل و خوندني باشه ، در مورد سفر مکه بنويسم . بهترين سفر عمرم ...

قبل از اعزام به عربستان ، خيلي در مورد شرايط اونجا بد گفته بودن و يه جوري شده بود که کمتر کسي در مورد بعد معنوي سفر مکه ، حرف ميزد . اکثر حرفا در مورد برخورد بد پليساي اونجا و هواي کثيف مکه و بيماري هاي احتمالي و حيض بودن عربا و سخت گيري هاي مسئولاي فرودگاه جده و غيره بود و خلاصه ذهنمون کثيف شده بود نسبت به اين سفر ! ...
کارواني که من و حاج خانوم باهاش رفتيم مکه ، يه جورايي نيمه خصوصي بود و اکثراً همديگه رو ميشناختن . بعد از دو ساعت و چهل دقيقه پرواز ، رسيديم فرودگاه جده . برخلاف تعاريفي که شده بود  برخورد پليسا و مسئولاي فرودگاه جده هم با ما خوب بود هم با چمدونامون ! به سالن ترانزيت که رفتيم ، مسئولاي فرودگاه شروع کردن به شوخي کردن و بگو بخند با ما . 
عربا ، بچه ها رو خيلي دوست دارن . البته نه به سبک قزويني ! ... با بچه هايي که اونجا بودن گرم ميگرفتن و حتي خونواده هايي که بچه دار بودن ، سريعتر ميفرستادن براي قسمت گذرنامه . يه يارو از اين شرطه هاي اونجا هم گير داده بود به يه ايراني که پرسپوليسي هستي يا استقلالي ! طرف هم گفت پرسپوليس . بعد يارو کليد کرده بود که بايد بگي استقلالي هستم تا بذارم بري قسمت گذرنامه !! طرف هم مجبور شد جام زهرو بنوشه !! ...
بعد از قسمت گذرنامه ، رسيديم به سالن تحويل بار . باورمون نميشد . ساک ها و چمدونامون با احترام خاصي روي زمين گذاشته شده بودن . خيالمون راحت شد .کل اين عمليات ، فقط يک ساعت طول کشيد در صورتي که گفته بودن حداقل 4 ، 5 ساعت اونجا معطل ميمونيم ...  بعد هم چمدونا رو برداشتيم و سوار اتوبوس هاي کاروان شديم و رفتيم به طرف مدينه النبي ...

اين داستان ادامه دارد ! ... ( صداي ملت : اه شيت ! سريال نرگس دو تا شد خدا رحم کنه !! )

 راستي عنوان وبلاگم هم عوض شد ! روزنوشت هاي حاج ( ! ) عماد ...

 پ ن : زنده باد وحيد هاشميان ! ( ... ) کره اييا رو ( ... ) داد در حد تيم ملي !!

 

نظرات (۲۰) ساعت ۲۱:۴۰ لينک
۰۶ شهريور ۱۳۸۵ .
حاج آقا وارد ميشود !! . عمومي

اومدم ... کلي حرف دارم ... سفرنامه ام رو ايندفه تو چن کلمه خلاصه نميکنم بلکه تو چن تا پست خواهم نوشت . انقلاب واقعي بود !! خدايا شکرت ... فعلاً

نظرات (۲۰) ساعت ۰۰:۴۵ لينک
<< صفحه بعدی صفحه قبلی >>
● موضوعات
ورزشي
عمومي

بايگانی
تير ۱۳۸۹
خرداد ۱۳۸۹
فروردين ۱۳۸۸
دی ۱۳۸۷
آذر ۱۳۸۷
آبان ۱۳۸۷
مهر ۱۳۸۷
مرداد ۱۳۸۷
تير ۱۳۸۷
خرداد ۱۳۸۷
ارديبهشت ۱۳۸۷
فروردين ۱۳۸۷
اسفند ۱۳۸۶
بهمن ۱۳۸۶
دی ۱۳۸۶
آذر ۱۳۸۶
آبان ۱۳۸۶
مهر ۱۳۸۶
شهريور ۱۳۸۶
مرداد ۱۳۸۶
تير ۱۳۸۶
خرداد ۱۳۸۶
ارديبهشت ۱۳۸۶
فروردين ۱۳۸۶
اسفند ۱۳۸۵
بهمن ۱۳۸۵
دی ۱۳۸۵
آذر ۱۳۸۵
آبان ۱۳۸۵
مهر ۱۳۸۵
شهريور ۱۳۸۵
مرداد ۱۳۸۵
تير ۱۳۸۵
خرداد ۱۳۸۵
ارديبهشت ۱۳۸۵
فروردين ۱۳۸۵
اسفند ۱۳۸۴
بهمن ۱۳۸۴
دی ۱۳۸۴
آذر ۱۳۸۴
آبان ۱۳۸۴
شهريور ۱۳۸۴
مرداد ۱۳۸۴
تير ۱۳۸۴
خرداد ۱۳۸۴
ارديبهشت ۱۳۸۴
فروردين ۱۳۸۴
اسفند ۱۳۸۳
بهمن ۱۳۸۳
آذر ۱۳۸۳
آبان ۱۳۸۳
مهر ۱۳۸۳
شهريور ۱۳۸۳
مرداد ۱۳۸۳
تير ۱۳۸۳
خرداد ۱۳۸۳
ارديبهشت ۱۳۸۳
فروردين ۱۳۸۳
اسفند ۱۳۸۲
بهمن ۱۳۸۲

برو به تاريخ:



صفحات
۱

زندگي نامه

عماد دشتي ... کارمند شرکت خليج هميشه فارس آنلاين همين !

 

ارتباط
برای تماس با نويسنده:

نام:

ايميل
وب‌سايت:
موضوع:
متن نامه:
© Copyright weblog 2003